X
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

                                عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد

                                                               *** 

  خطاب به خودم می گویم. به منی که هرجایی است. به منی که رسم و راه

  عاشقی را نمی داند. به منی که لاف عشق می زند، اما سنگ راه شده.

   با خودم هستم: ای من! چرا؟! چرا قدر سوز سینه ات را نمی دانی؟!

  چرا قدر اشکهایت را نمی دانی؟! چرا در اعمالت تابع امامت نیستی؟!

  اگر او خورشید است، برو رسم عاشقی را از آفتاب گردان یاد بگیر.

  ببین که آفتاب گردان فقط به سوی خورشید نگاه دارد. تنها امیدش

   خورشید است. ولی تو نگاهت به کجاست؟! به دست این مردم،

  یا به خواهش های شیطان.

  چرا بهانه می گیری. می خواهی بگویی که خورشیدت پشت ابر است،

  می خواهی بگویی نمی توانی خورشید را ببینی؟! نگاه کن آفتاب گردان را،

  که وقتی خورشید از او رخ می پوشد، سر به زیر می اندازد،

   این معنی وفاداری به خورشید است.

  ای من!

  تو که خورشیدت (امام زمان) هیچ گاه از تو رو بر نمی گرداند.

   تو که خورشیدت همیشه بالای سرت هست، حتی اگر ابری مانع این شود

   که تو او را ببینی. پس چرا به جای تبعیت از نور خورشید، از نفست

   تبعیت می کنی.

   مگر بارها به تو ثابت نشده که این نفس، تو را به بیراهه می کشاند،

   تو را به وادی نیستی رهنمون می کند و آفتاب رهنمون توست در تاریکی ها.

+ نوشته شده در 1387-آبا-3ساعت 10:45 توسط مهدی. نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

شایداو آمده وبار د گر بر گشته

تیغ در تیغ چو هر آینه در بر گشته

نصف یک روز در این شهر اقامت کر ده

سر شب آمده و وقت سحر بر گشته

زانوی غم به بغل داشته در ندبه خویش

گریه کرده است وبا دیده تر برگشته

چقدر خون دل از دست من وتو خورده است

بادو پیمانه از این خون جگر برگشته

از چه معلوم در این وقت که ما منتظریم

چقدر آمده اینجا چقدر بر گشته

چرخ هی چرخ زنان دور خودش می چرخد

دین واخلاق که تا عصر حجر برگشته

شاید این مرد به کرّات سفر کرده وباز

طبق تشخیص خود او زسفر برگشته

آه ای مرد جهان منتظر مقدم توست

باز بر گرد که امروز خطر بر گشته

+ نوشته شده در 1387-شهر-13ساعت 03:10 توسط مهدی. نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب

دل بی قرار نیست ادا در می آوریم

چشم انتظار نیست ادادرمی آوریم

عمریست درتلا طم دنیاولذت است

وقف نگارنیست ادادر می آوریم

مرغی که هرزمان سریک بام میپرد

دنبال یار نیست ادادر می آوریم

قلبی که دل به صحبت سرما سپرده است

فکر بهار نیست ادا در می آوریم

اصلاد لی که مست ربا وریا شود

گوشش به کار نیست ادا در می آوریم

برلب دعای ندبه ودل غرق شهوت است

این انتظار نیست ادا در می آوریم

آقا محبّ واقعیت در میان ما

یک از هزار نیست ادا در می آوریم

+ نوشته شده در 1387-شهر-13ساعت 03:03 توسط مهدی. نظرات(0) - ارسال نظر - - لینک مطلب